تو به رنگ رویای من هستی
تو همان خوش رنگ ترین رویای من هستی، همان که هماره بلندتر از اقبال من است. و همین به اصطلاح "بد اقبالی" من خواستنت را خوش رنگ میکند.
شعر من در انبوه پریشان گیسوان تو نهفته است، وقتی که مضطرب از آزادی ست.
تو همان خوش رنگ ترین رویای من هستی، همان که هماره بلندتر از اقبال من است. و همین به اصطلاح "بد اقبالی" من خواستنت را خوش رنگ میکند.
شعر من در انبوه پریشان گیسوان تو نهفته است، وقتی که مضطرب از آزادی ست.
صفای دل یعنی، در دنیا تنها یک چیز را خواستن. حالا دلِ من کرم زده ی هزاران خواسته است. بعد رسیدن به چندمین خواسته ام خسته خواهم شد؟ از خواستن چه تعدادشان پشیمان خواهم شد؟ همه رویا هایم روی هم، ارزش یک عمر زندگی ام را دارند؟
صفای دل یعنی در دنیا فقط یک چیز را خواستن. دل من آلوده ی هزاران من و صد ها توست. و تازه به جز همه ی اینها، چیزهای عمیقی هست که خواستنشان را به حیطه ی آگاهی ام وارد نمیکنم. حتی در حین به پایان رساندن این جملات حواسم پرت میشود که جواب فلان کس را زود تر بدهم، یا فلان کار را قبل ازینکه خواب آلوده شوم به پایان برسانم، همه اش روی هم با ارزش چند ساعت از عمر من برابری میکند؟
صفای دل، یعنی متمرکز بودن رو یک یا نهایتا دو چیز در زندگی. ای کاش آن دو چیز تنها تجربه ی خوشبختی و تجربه ی خوشبختی با تو بود، و نه پیچیده تر از این.
( صفا مخمود زنگ میزند و نوشته ام نا تمام میماند)
پی نوشت: آرزو کردیم ای کاش در دورانی که هنوز تلفن همراه و اینترنت وجود نداشت زندگی میکردیم.
love is inevitable
although happiness is not
unless while I am seeing you
laughing at the simplest thing
as I know your life hasn't been easy
love is inevitable
as you talk with me
about something you had found interesting
as you demonstrate it with your finger
in the empty space
as you demonstrable the beauty
with the simple words and ideas
and as you reveal the deepest piece
with those gaps of silence
you want to move
somewhere colder
To alleviate pain in all of your wounds
but you are not aware
that nothing can heal those wounds
unless two other hands
that are in love
with you.
اینجا و اکنون
این جسمی که حمل میکنی، این بی نهایت ذراتِ بهم چسبیده ی منظم که تک تک یاخته هایش دقیقا میدانند برای چه هدفی ساخته شدند، و چگونگیاش را تا وقتی زنده اند عمل میکنند، در هر ساعت از زمان، در یک مکان مشخص وجود دارد.تمام آنچه که برای تعریف اینجا و اکنون داشتم همین بود! هستندهی هشیاری که در هر لحظه حالِ باشندگی ست. شاید به همین دلیل است که مولویِ آزادهی پاک دل، خوشبختی را در زمان حال یا به زبان دیگر، در اینجا و اکنون بودن میدید. همهمان لااقل یک بار هم که شده تجربه ی سیر و سلوک در آنجا ها و آنطور های تقلبی را (خصوصا آنهایی که زاده ی اضطرابند) داشته ایم.. آنجا ها و آنطور ها کمِ کم فرصتِ اینجا زندگی کردن را از ما میگیرد. و اگر ما اینجا نباشیم و خودمان را آنطور که هستیم نبینیم به احتمال زیاد با ترس هایی که باید در محیطمان با آنها سرو کله بزنیم هم مواجه نخواهیم شد، ولی همهمان میدانیم که با نادیده گرفتن ترس هایمان، آنها را نابود نکرده ایم، این میشود که ترس هایمان در کابوس های شبانه به جانمان میافتند یا ذره ذره جانِ آسایش خوابِ شبانهمان را میگیرند....
August 3, 2020/
درختی را در آغوش گرفتم تا خودم بودن را فراموش کنم و همه باشم. متمرکز بودن ذهن بر آنچه بزرگتر و خالص تر پدیدار میشود یک ذهنِ کاملا خالی میخواهد. و خالی بودن ذهن به مثابه ارادهای برای فکر نکردن نیست. بلکه باز گذاشتن دریچه های وجودیست برای به جریان در آمدن همه چیز در 'خود'.(3 مهر 99)
میخواهم یک شعر تازه بنویسم! دفترم را باز میکنم، میگردم لا به لای صفحاتش جایی سفیدش را پیدا میکنم. چیزی زیبایی به ذهنم نمیرسد (چیز های زشتی که به ذهنش رسیده بود را سانسور میکند) دفترم را میبندم، بعد عبور میکنم، عبور میکنم، از تمام روز ها و سال ها. اصلا مهم نیست چگونه، فقط میخواهم از تمامشان عبور کنم. به سوم مهر فکر میکنم. آنروز اما معنایی برای بودنم داشتم! آنروز سبز ترین بودم، آنروز وقتی به آن عنکبوت نگاه کردیم، نمیدانستیم او چگونه تار میتند. بعد تمام جانور شناسان و مهندسان معماری را جمع کردیم و در آخر جواب سوالمان را فهمیدیم و بعد دوباره به چیز های دیگری نگاه کردیم و بعد باز پرسیدیم. آخرش اما به خودمان رسیدیم. (16 آبان 99)
من کیستم؟ پاسخ به این سؤال میتواند حتی مشخص کند که چرا من اکنون، اینجا قرار گرفتهام. همچنین این پاسخ دقیقا مشخص خواهد کرد که چرا فلان روز در فلان جا خواهم بود. شاید آنچه را که دیگران سرنوشتِ خود میدانند، درواقع همان پاسخیست که ناخودآگاهشان به این سوالِ بنیادین میدهد.
پاسخ به این 'چرایی' تزریق کردن معناست به تک تکِ لحظات زندگیمان است. تا وقتی معنا هست، از رنج خبری نیست. معنا حتی میتواند یک رنجِ واقعی و وحشتناک مثلِ از دست دادن فرزند توی جبهه های جنگ رو تحت تاثیرِ خودش قرار بده!
Liked by
_f0untain_
and 35 others

cloudy_soundness
همانجا که از تلاش دست کشیده ای و منتظر هیچ پاداشی دیگر از سوی هیچ چیز نیستی و حالا اولین کتابِ شعرِ قفسه ی کتابخانه ات را برمیداری و شروع به خواندن میکنی آنهم نه از یک صفحه ی رندوم بلکه از همان صفحه ی اول. این نقطه بزرگترین دستاورد تو در زندگیست. همان جاییست که احتمال دارد آنرا بعد ها برای نسل های بعد تکرار کنی. همان نقطه ایست که شاید بعد ها کسی آنرا برای همیشه ثبت کند بدون آنکه تو از او خواسته باشی یا اینکه حتی از آن آگاه شده باشی. تو خواهی رفت و دور خواهی شد از امروز. خواه و ناخواه از امروز خاطره ای بیش برایت نخواهد ماند برای تویی که شاید آنرا به یاد آوری به خوشی و شاید نه.