بهمن ماه، آرامش قبل از طوفان

خدا میداند چقدر این روز ها قدر تک تک لحظات زندگی ام را میدانم. چقدر برای اتفاقات کوچک زندگی ام ذوق دارم. از اینکه به حمام میروم و دوش میگیرم، ازینکه چراغ اتاقم روشن میشود، ازینکه آب مینوشم. آنهایی که امروز در تلاطم پیشرفت اند، آنهایی که افسرده‌اند چرا که شرایط اقتصادی خراب است، آنهایی که هنوز متوجه وخامت اوضاع سیاره ی زمین نشده اند، بابت این روز ها حسرت خواهند خورد.

چه روزهای خوبی ست. امروز وقتی آفتاب به پوست دست هایم میرسید، صدای پرنده ای را شنیدم. حالا که غروب میشود تمام پنجره ام از آسمان پر شده است.

راستش را بخواهید دیگر در دفترم مینویسم، هیچ امیدی به آینده‌ی اینترنت نیست. خدا میداند در کدامین روز دسترسی به تمام این نوشته ها ناممکن میشود.

اجازه میدهم همه چیز تمام شود

البته اجازه‌اش هیچگاه بدست من نبوده؛ حالا هم نیست. او میشنود و آنچه میشنود بر آنطور که سرنوشت مرا تعیین میکند تاثیر میگذارد.