خاطره ی درخششِ تابستان

تمام پروانه های این شهر
که آشیانه شان را در دود رها کرده بودند
در دلم جا داده ام.
و در کنار آخرین پرتگاه زندگی
به تو، آخرین پروانه ی آزاد
خیره مانده ام

که بی خیالِ هیاهوی هستی
در امتدادِ بودنت آسوده می رقصی

و حالا تمام پروانه های در دلم
تمامِ غم آلودگی عالم را
از چشمِ من میبینند:
که تو آزادی و در خاطره ای از تابستان میرقصی
ولی آنها در دلم محبوس مانده اند
لامی را به کامی نمی رسانند

از جایم بلند میشوم،
پروانه ها میترسند،
که نکند دوباره قرار است آهِ سوزناکی بر سرشان بکشم!

این بار اما از جایم بلند میشوم
نزدیک به آخرین پرتگاه زندگی:

من سقوط میکنم
و پروانه ها در درخشش تابستان
آزاد میشوند.🦋

زیبا ترین شعر من

میخواهم درباره ی تو بنویسم که زیبا ترین سوژه ی شاعرانه‌ای

امروز که با آینه ی در دستت تلاش میکردی تا آتشی بر افروزی

من نمیخواستم نگاهت کنم

اما وقتی انگار با آینه ی در دستت با نور به من علامت میدادی که توجه من را به زیبا ترین اتفاقی که در تمام کهشکشان در حال رخ دادن بود جلب کنی.

تو و خواهرت، که با آن لباس بلند به دنبال چوب میگشت برای آتشی که تو مشغولِ بر افروختنش بودی.

به من گفته شد که نگاهت نکنم. چرا که تو که درحال رقم زدنِ زیباترین جریان آن لحظه از تاریخ بودی، خودت سکون نداشتی، خودت نفس نفس میزدی

من اجازه نداشتم که از دیدن تو لذت ببرم چرا که به دور از اخلاق است خیره شدن به یک انسان که سخت درحال تلاش است و سعی دارد که متمرکز بماند.

پس من فقط به دودی که از آتشِ تو بلند میشد خیره شدم، رقص آن دود در هوا از زیباترین پدیده هایی بود که تا آن لحظه دیده بودم.

تا به حال چنان الگو هایی ندیده بودم. در هر لحظه الگویی شکل میگرفت و تا ایده آل ترین نقطه ی خودش تکامل میافت، دوباره از بین میرفت و الگویی جدید جایش را میگرفت.

و بعد پروانه ها آمدند تا رقصِ خود را با رقصی که از دودِ آتش زیر دستان تو بلند میشد پیوند دهند تا کامل ترین هارمونی طبیعت را رقم بزنند.

اما تو هیچ کدام از اینها را نمیدیدی و تنها مشغولِ برافروختن آن آتش بودی، با زحمت.