خاطره ی درخششِ تابستان
تمام پروانه های این شهر
که آشیانه شان را در دود رها کرده بودند
در دلم جا داده ام.
و در کنار آخرین پرتگاه زندگی
به تو، آخرین پروانه ی آزاد
خیره مانده ام
که بی خیالِ هیاهوی هستی
در امتدادِ بودنت آسوده می رقصی
و حالا تمام پروانه های در دلم
تمامِ غم آلودگی عالم را
از چشمِ من میبینند:
که تو آزادی و در خاطره ای از تابستان میرقصی
ولی آنها در دلم محبوس مانده اند
لامی را به کامی نمی رسانند
از جایم بلند میشوم،
پروانه ها میترسند،
که نکند دوباره قرار است آهِ سوزناکی بر سرشان بکشم!
این بار اما از جایم بلند میشوم
نزدیک به آخرین پرتگاه زندگی:
من سقوط میکنم
و پروانه ها در درخشش تابستان
آزاد میشوند.🦋