آن آشفتگیِ درونی ای را که در دوران بلوغ تجربه میکردم امروزه در اطرافم مشاهده میکنم. نا آرامی ها و احساس بی سرانجامیِ پیش رونده ای که بر جوامع حاکم شده. دیگر هیچکس به یاد نمی آورد خوشبختی دقیقا کدام احساس بود یا اصلا انسان خوشبخت چه کسی میتواند باشد یا راهی که احتمالا به آن ختم میشود چیست. همه چیز سریع و بدون فکر به مرحله ی عمل میرسد. انسان ها حتی کمتر از مدت زمانی که هوش مصنوعی داده های خودش را محاسبه میکنند و احتمالات را میسنجد برای "هستی و زمان" تصمیمی ناکامل میگیرند و عاملیتی ناکامل به اجرا میگذراند. زندگی با آن همه پیچیدگی و حیرت انگیز بودنش را به ت+خ+م خود گرفته اند. اما بالاخره تیر آرش باید یکجایی بر زمین بنشیند و یک مرز برای قلمرواش تعریف کند تا شجاعت از حماقت تمییز داده شود. انسان بودن چیست و یافتن یک جواب بسنده به این سوال چقدر میتواند برای بشر امروزی دشوار باشد؟ کدام پیروزی واقعا پیروزی ست و بعد از آن دیگر نیازی به جنگ و پیروزی بیشتر نخواهیم داشت؟ بعد از کدام نبرد بالاخره در کناری با فراغ بال مینشینیم و به آواز پرنده ای گوش میسپاریم؟ کدام موفقیت، کدام تغییر کافی خواهد بود تا حداقل برای مدت کوتاهی دست از سر خودمان و جنگیدن با دیگران بر سرِ مالکیت و آزادی برداریم؟ تا حسادت مثل خوره روحمان را نخورد؟ تا هر جایگاه و مقامی که داریم، یک شهروند با اشتیاق و مسئول بمانیم، و دست از مافیا بودن حذف دیگری و توهمِ قدرت داشتن برداریم؟