مطمئن نیستم این فکرِ درستی باشه

هیچکس اونقدر قوی نیست که وبه خلاء های گذشته ش فکر بکنه ، به همه ی اون چیزایی که میتونست داشته باشه ولی بهش ندادن ، به همه ی اون چیزایی که واقعا دلش میخواست بدست بیاره ولی نشد که بهشون برسه، و با خودش بگه خب ایرادی نداره، من بابت هیچکدومشون دیگه ناراحت نیستم.

انگاری همه ی اون نداشته ها یک سیاهچاله توی وجود ما شدن. سیاهچاله هایی که حالا مرکز گرانشِ همه ی خواسته های بزرگِ امروزمونن. ما امروز میخواییم به فلان چیز برسیم ، نه به این خاطر که فلان چیز واقعا مهم باشه ، صرفا به این خاطر که فقط با رسیدن به فلان چیزه که میتونیم فراموش کنیم قبلا چه چیزایی رو میخواستیم و بهمون ندادن. فلان چیز میاد و همه ی اون ساهچاله هارو پر میکنه. ولی اون سیاهچاله ها مگه پر شدنی ان؟

باید به چراییِ به وجود اومدن هر کدوم از آرزو ها فکر کرد. اصلا چی شد که من قصد کردم که فلان چیزو بخوام؟ اگه منشاعش چیزی به جز عشق یا دوست داشتن عمیقِ یک ارزش باشه ، رسیدن بهش بی فایده ست. در واقع اراده یعنی آزاد کردنِ محبت!

همانقدر که دیگران را دوست ندارم، تنهایم

شب گذشته تصمیم گرفتم برای مدتی روزه ی سکوت بگیرم. چه نعمتی ست این حرف نزدن. چقدر همه چیز واقعا آرام تر میشود. وقتی میدانی که قصد نداری که به کسی جوابی بدهی ، آنوقت حرف های دیگران در نظرت سبک میشوند. میبینی که چطور دارند انرژی شان را هدر میدهند. آنقدر آرام گرفتم که دوست دارم این روزه را برای همیشه نگه دارم. از طرفی ،وقتی تنها چند اشاره ی ساده من را از حرف زدن بی نیاز میکند، چه لزومی به صحبت های عمیق تر است؟ اصلا آیا کسی تا حالا به جز همین حرف های ساده ، حرفِ عمیقتری را از من به خاطر سپرده است؟ پس چرا باید حرف بزنم؟

دیگر ترجیح میدهم هیچ دوستی نداشته باشم تا اینکه تو را بهترین دوستِ خود در نظر بگیرم

خوشحال نیستم . چون اگه آدما میتونستن دوستای خوبی برای من باشن ، اگه میتونستن صادق باشن ، اگه میتونستن گوش بدن، اهمیت بدن، هیچ وقت ازشون فاصله نمیگرفتم. چند روز پیش یک ویس از آقای سهراب سپهری میشنیدم . داشت میگفت : من حتی اگه کسی توی ساختمون راه هم بره نمیتونم تحملش کنم! چقدر احساس کردم این آدم را میفهمم و متاسفانه چقدر از این چنین شرایطی به دورم . سر آخر وقتی که به تنهایی ام عادت کنم به خودم قول میدهم که اطرافم را از بهترین صدا ها و نقش ها و طرح ها و طعم ها و رنگ ها و کلمات پر کنم. آنچنان که خوشحال باشم و جای هیچ انسانی هم خالی نباشد.

فرضیه ای در باب انتقال دهنده ی عصبی دوپامین

یکی روزی بالاخره رابطه ای میان حساسیت گیرنده های هسته ی آکامبنس نسبت به دوپامین و میزان انگیزش و کششِ فرد برای دنبال کردن پروژه ی هستی اش را اندازه خواهم گرفت . اما چیزی که امروز دارم تنها فرضیه ایست مبنی بر نقش چگونگی تعامل هر فرد با هر فعالیتِ لذت بخش در زندگی بر میزان انگیزه ای که فرد برای ادامه دادن زندگی اش دارد. یا شاید بهتر باش باشد شاخص Openness را نیز دخالت دهیم. من فکر میکنم دوپامین به مثابه پول نقدی ایست که مقدارش در طول روز محدود است و فرد میتواند آنرا در ازای فعالیت های مشخصی خرج کند. زمانی یک فرد فعالیت های لذت بخش جاری را به تاخیر میاندازد ، طبیعتا باید شاخص گشودگی فرد برای انجام فعالیت های جدید افزایش یابد. و زمانی که یک فرد همه ی واحد های دوپامینی اش را خرج کند دیگر کششی برای تجربه های جدید نخواهد داشت در نتیجه میتوانیم استدلال کنیم که شاخص گشودگی نیز در فرد کاهش میابد. اثبات این فرضیه ها روی هم رفته نیاز به آزمایش های دقیق علمی دارد.
اما در این میان مصرف دوپامین نباید تنها شاخص باشد. حساسیت گیرنده های دوپامینی نسبت به این انتقال دهنده ی عصبی نیز میتواند مطرح باشد. مطمئنا این حساسیت در افراد مختلف متفاوت خواهد بود و این حساسیت در طول عمر هر شخص و در طی تجارب بخصوصی مانند مصرف مواد میتواند تغییر کند.
اگر این فرضیه درست باشد ، میتوانیم با دستکاری فعالیت هایی که منجر به آزاد شدن واحد مشخصی از دوپامین میشوند به اطلاح شیوه ی رفتار رسید و حتی هر کدام از پنج عامل بزرگ را دستکاری کرد.

به اندازه ی ابرها که زیبایند

به اندازه ی ابرها که برای من

زیباتر از هرچیزی در این دنیا اند

ابر ها که باران میسازند

ابر ها سایه دارند

ابر ها که خنک اند

ابر ها که همنشینِ رنگین کمانند

ابر ها که شکل هایشان را در نگاه تو میسازند

ابر ها که از بیکرانگیِ دریا ها بر میخزند

ابر ها صدایشان دل ها را به ورطه ی بیداری میکشانند..

میخواستم بگویم تورا به اندازه ی ابر ها

ولی هیچ کس را به اندازه ی ابر ها

دوست نمیدارم

ابرها را حتی بیش از من و ما دوست میدارم

ابر ها که به موقع می آیند
ابر ها که به موقع میروند

ابرها که صادق ترینند


ابر ها که هر غروب بوم نقاشیِ آفتاب میشوند

ابر های بزرگِ پف کرده که قصرِ فرشتگانند
ابرها که پیام آورِ رفتنِ تمام دلتنگی ها اند..

درباره ی کلیشه هایی که درمورد نزدیک ترین افراد زندگی وجود دارند

حتما شما هم این کلیشه را در مورد نزدیک ترین افراد زندگی بار ها شنیده اید یا شاید هم به آن معتقد باشید که عمیق ترین زخم هارا از آنها خورده اید یا بعدا متوجه شده اید که آنها عوضی ترین موجودات بوده اند. قصد دارم از یک دیدگاه دیگر به این موضوع نگاه کنم. اینکه آدم ها از اساس موجوداتی خودخواه ، بدون اندکی حس همدلی، پر از عقده و کثافت هستند اما همه ی این مجموعه ی بی نهایت کریه و ناپسند را زیر نقابی از انسان متمدن بودن پنهان کرده اند. بنابراین مهم نیست نزدیکترین انسان به شما چه کسی باشد . فرقی نمیکند به کدام انسان نزدیک میشوی . در هر صورت باید این واقعیت را بپذیرید که یک انسان نزدیک شده اید . همین که مدتی را با آنها بگذرانید کافی خواهد بود برای اینکه متوجه همه ی کراهت های پنهان شده پشت نقابش یا دریابید.

همه ی اینهایی تا اینجا نوشتم هم به خودی خود کلیشه محسوب میشوند با این تفاوت که قدمت کمتری نسبت به کلیشه ی اولیه دارند.

اما ازینجا به بعد آدم ها واکنش های مختلفی نشان میدهند. بعضی ها انکار میکنند تا همچنان تصور غیر واقعی خودشان را نگه دارند . بعضی ها متنفر میشوند و در تنهایی فرو میروند. بعضی ها نزدیکتر میشوند و دلایل همه ی آن زشتی ها را کشف کنند و خودشان را فراموش میکنند. بعضی ها نادیده میگیرند و آدم ها با دید ترحم نگاه میکنند. بعضی ها هم درباره ی مفهوم خوب و بد و زشت و زیبا دوباره می اندیشند و نظام ارزشی خود را طبق زشتی های دیگران میچینند و به طبیعتِ خود پشت میکنند تا دیگران را از دست ندهند.

درد های واقعی

قبل تر از درد های انتزاعی ام مینوشتم. و گلایه میکردم که چرا هیچ کس نیست که لااقل آنها را درک کند. حالا اما گاهی درد های جسمانیِ کاملا واقعی ای سراغم می آید و باز هم همچنان هیچکس نمیفهمد. اینجای ماجراست که میفهمی آدمیزاد واقعا همیشه تنهاست. چرا که با این حال که اغلب آدم هایی را در کنارمان داریم ، بیشتر از 98 درصد تجارب شخصی مان را نمیتوانیم با آنها واقعا به اشتراک بگذاریم. و کدام تجربه است که از تجربه ی درد کشیدن واقعی تر و بی واسطه تر باشد. گاهی حتی از چهره ات هم نمیفهمد که داری درد میکشی. و حتی وقتی برایشان توضیح میدهی اهمیتی نمیدهند.مغزت را پر میکنند از توصیه ها و تشخیص های الکی بی آنکه حتی دکتر باشند. برای حدود یک هفته وقتی چشم هایم را تکان میدادم یک شوک الکتریکی به همراه چند ثانیه بی حسی در دست ها و پاهایم حس میکردم. هر بار که چشم هایم را تکان میدادم! وقتی این موضوع را برای دکترم توضیح دادم، با چهره ی بی تفاوتش گفت که اگر تا شنبه ادامه داشت آنرا به من گزارش بده تا MRI برایت بنویسم.و من به خوبی میدانم اطلاعاتی که این دستگاه و عکس هایش در اختیار ما قرار میدهد چقدر سطحی و محدود است . خلاصه میدانم که به دنبال یک راه حل اساسی سر آخر تو را پیدا خواهم کرد..