مطمئن نیستم این فکرِ درستی باشه
هیچکس اونقدر قوی نیست که وبه خلاء های گذشته ش فکر بکنه ، به همه ی اون چیزایی که میتونست داشته باشه ولی بهش ندادن ، به همه ی اون چیزایی که واقعا دلش میخواست بدست بیاره ولی نشد که بهشون برسه، و با خودش بگه خب ایرادی نداره، من بابت هیچکدومشون دیگه ناراحت نیستم.
انگاری همه ی اون نداشته ها یک سیاهچاله توی وجود ما شدن. سیاهچاله هایی که حالا مرکز گرانشِ همه ی خواسته های بزرگِ امروزمونن. ما امروز میخواییم به فلان چیز برسیم ، نه به این خاطر که فلان چیز واقعا مهم باشه ، صرفا به این خاطر که فقط با رسیدن به فلان چیزه که میتونیم فراموش کنیم قبلا چه چیزایی رو میخواستیم و بهمون ندادن. فلان چیز میاد و همه ی اون ساهچاله هارو پر میکنه. ولی اون سیاهچاله ها مگه پر شدنی ان؟
باید به چراییِ به وجود اومدن هر کدوم از آرزو ها فکر کرد. اصلا چی شد که من قصد کردم که فلان چیزو بخوام؟ اگه منشاعش چیزی به جز عشق یا دوست داشتن عمیقِ یک ارزش باشه ، رسیدن بهش بی فایده ست. در واقع اراده یعنی آزاد کردنِ محبت!