ماهیت آدم ها انباشته از نفرت است، حال آنکه لبخند زدن و عشق ورزیدن به آنها آموخته شده

.

نقطه ی درد همان نقطه ی زایشِ یک دگرگونی ست

دقیقا همان لحظه ای که این فکر به سراغمان می آید که دیگر کافی ست، دیگر تحملم برای ادامه دادن تمام شده، دقیقا همان لحظه است که ارزشِ ادامه دادن دارد. ادامه دادن، برای حتی یک دقیقه بیشتر. این تصمیم برای ادامه دادن و ماندن در شرایط طاقت فرسا نقطه ی آغازِ بنیان گذاریِ آزادیِ فردی ست. دقیقا همان لحظه است که به مسیح مصلوب تبدیل شده ایم و تا رستاخیز چند دقیقه بیشتر نمانده. ناراحتی و رنج بخشِ جدایی ناپذیر زندگی ماست. اما رنجِ خود خواسته مارا قوی تر میکند و رنجِ تحمیل شده یا رنجی که روی آن هیچ کنترلی نداریم ما را به زوال میکشاند.

اسفند

میخواهم بعد ها که آرشیو وبلاگم را مرور میکنم، از اسفند 1402 چیزی فراتر از تلاش برای خواندن زبان و تمرین موسیقی و کار کردن برای پرداخت هزینه ی کلاس ها داشته باشم. روح. به پایان کتاب گزارش به خاک یونان که رسیدم، پسگفتارش را که میخواندم، روحم بیدار شده بود و درکِ کلیات میکرد. از زمانی که متوجه از دست دادنِ روحم شدم تا وقتی که آنرا دوباره بیدار یافتم حدود دو سال میگذرد. در این ذو سال چه هرس ها که نشدم و چه نعمت ها که ارزانی من نشد از بابت هرس شدن. این روز ها خالص تر از همیشه هستم. و به تنها اندکی نظمِ بیشتر نیاز دارم تا راندمان کاری ام را افزایش دهم. امروز به کوه رفتم. تمام مسیری که می پیمودم از گلی صورتی رنگ به نام گل حسرت پر شده بود. کمی شبیه به مسیر زندگی ام به نظر میرسید: نقطه به نقظه از لحظه ی حال را یک حسرت کوچک پوشانده بود. اما تمام آنچه که واقعا دارم گذشته ام نیست، بلکه آینده است و گدشته هم بر اساس آینده ام است که قضاوت میشود. با نظم بیشتر و برنامه ریزی میشود آینده ای مطمئن تر داشت و در غیر این صورت تنها گزینه ای که باقی میماند حسرت خواهد بود.