میخواهم بعد ها که آرشیو وبلاگم را مرور میکنم، از اسفند 1402 چیزی فراتر از تلاش برای خواندن زبان و تمرین موسیقی و کار کردن برای پرداخت هزینه ی کلاس ها داشته باشم. روح. به پایان کتاب گزارش به خاک یونان که رسیدم، پسگفتارش را که میخواندم، روحم بیدار شده بود و درکِ کلیات میکرد. از زمانی که متوجه از دست دادنِ روحم شدم تا وقتی که آنرا دوباره بیدار یافتم حدود دو سال میگذرد. در این ذو سال چه هرس ها که نشدم و چه نعمت ها که ارزانی من نشد از بابت هرس شدن. این روز ها خالص تر از همیشه هستم. و به تنها اندکی نظمِ بیشتر نیاز دارم تا راندمان کاری ام را افزایش دهم. امروز به کوه رفتم. تمام مسیری که می پیمودم از گلی صورتی رنگ به نام گل حسرت پر شده بود. کمی شبیه به مسیر زندگی ام به نظر میرسید: نقطه به نقظه از لحظه ی حال را یک حسرت کوچک پوشانده بود. اما تمام آنچه که واقعا دارم گذشته ام نیست، بلکه آینده است و گدشته هم بر اساس آینده ام است که قضاوت میشود. با نظم بیشتر و برنامه ریزی میشود آینده ای مطمئن تر داشت و در غیر این صورت تنها گزینه ای که باقی میماند حسرت خواهد بود.