دلم برای تو تنگ میشود که هیچگاه نمیخوانی ام

دلم برای تو تنگ میشود که دیگر نمیبینی ام یا دیگر به یاد نمیآوری مرا. برای تویی که حرف هایم دیگر هیچ احساسی را در وجودت برنمی انگیزد. برای تمام خیابان هایی که در روز های سرد و گرم و بارانی از آنها با عجله عیور کردم. برای همه ی آدم هایی که یک روز اینجا بوده اند و زنده بودن را تجربه کرده اند.

پایان جلسات درمانی با دکتر حبیب

شاید بهتر باشد آدمی در دوران افسردگی اش دست به تصمیم مهمی نزند. یا لااقل درباره ی تصمیمش با تعداد نفرات بیشتری صحبت کند. شاید بهتر بود جلسه ی روز گذشته را لغو نمیکردم و در آن جلسه به دنبال نتیجه گیری ای از خودم بعد از حدود سه سال مداوم دریافت درمان میگشتم و بعد برای دو ماه بعد وقت میخواستم و درین ما بین به دنبال درمانگر دیگری میگشتم. اما هیچ کدام از این تصمیم های عاقلانه دیروز به ذهنم نرسید. و تنها کاری که کردم صبح بیدار شدم و بلا فاصله به دکتر پیام دادم که دیگر نمیخواهم جلساتم را ادامه دهم. اما از حالا به بعد چه خواهد شد. حالا که چراغِ راهنمایم کم سو تر از قبل هم شده. از همه چیز میترسم. از کار کردن میترسم. از رفتن میترسم. از هرچیزی که پیش تر آرزو میکردمش میترسم. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. در برابر هر اتفاق ناخوشایندی آسیب پذیر مینمایم.
در ادامه راه حل های جایگزین را برای ادامه ی راه شرح خواهم داد:
1. جستجوی شخصی برای دریافت پاسخ در کتاب نظریه های رواندرمانگری. چه تکنیک هایی برای کاهش استرس میتوان به کار برد. مبنای آسیب شناسی اضطراب چیسب.

2. شرکت در جلسات درمانی فرود. شاید بهتر باید برای اولین بار طعم جلسات درمانی از سوی یک روان شناس را بچشم. بدون دارو.

3. جستجو برای برنامه ریزی روزانه مثل یک فعالیت ورزشی، باشگاه، کتابخانه. شاید چیزی کوچتر از آن مثل شروع مجدد کار روی IELTS و موسیقی و مطالعه ی آزاد روی GRE و کتاب نوروسایکالوژی. همچنین مدیتیشن به این معنا که تنها یک فعالیت متمرکز شوم. مثل شنیدن یک پادکست و یا نوشتن یا خواندن یک متن به مدت یک ساعت.

4. وقتت رو بیشتر ازین هدر نده.