آبان در سالهای خشکسالی
به سختی میتوان با کسی دوست شد که از زندگیاش رضایتی نسبی دارد. آیا این یکی از خصوصیات جوانیست که در تمام نسل ها اتفاق میافتد؟ این نارضایتی نوعی مکانیسم است که میخواهد اوضاع را بهتر از قبل کند؟ یا اینکه پدیدهایست مختص به این زمانه. زمانهای که آدمها بسیار با هم متفاوت شده اند. وقتی عکسهای دهه های قبل را نگاه میکنی، اسباب اثاثیه ها همگی شبیه به یکدیگرند، همگی یکجور لباس به تن دارند. در مقابل امروزه به سختی میتوان دو خانواده را پیدا کرد که سبک زندگیشان به هم کاملا شبیه باشد. حسرتِ روزهای گذشته را نمیخورم یا اینکه نمیخواهم بگویم که کدام یک بهتر است. اما یکی از فرضیههایم برای توجیح این میزان از احساس نارضایتی در نسل دهه هفتاد و هشتاد این است که وقتی آدمیزاد تفاوت و شکاف را به سادگی و در یک نگاه میتواند متوجه شود، چه در فامیل و چه در سوشال مدیا، احتمال اینکه خودش را مقایسه کند و در نتیجهی این مقایسه احساس بدی نسبت به خودش و زندگیاش داشته باشد بالا میرود. آدمهایی را میشناسم که مکانیسم جالبتری را در پیش گرفتهاند. نه دست از مقایسه کردن برمیدارند و شکست را میپذیرند، تمام تلاششان را میکنند تا این شکاف را به وسیله که فعالیتهایی که ترند شده پر کنند، از فعالیتشان پست و استوری میگذارند و کمی تسکین میابند. هر کدام از این عکس ها و پست ها و استوریها برایشان حکم یک پروژه را دارد. پروژهای که اگر در آن شکست بخورند مدام دیگران را بازخواست میکنند یا وارد این فاز میشوند که آه و وای که دنیا چقدر جای بدیست و من چقدر تنها هستم، دیگران قدر مرا نمیدانند درحالی که من برایشان خوب بودهام.
طلبکاریم و فراموش میکنیم که این دنیای بیوفا به هیچکس هیچ چیز بدهکار نبوده و نیست. فراموش میکنیم که تلاش کردن موفقیت را تضمین نمیکند، بلکه صرفا احتمال آن را افزایش میدهد.
خلاصه، داشتن روحیهای که در آن از هیچکس و هیچ چیز توقعی نداشته باشی، و فقط روی فرصتهای که به ظاهر پر از عیب و نقص به نظر میرسند متمرکز بمانی، و دوستانی از همین جنس اطرافت جمع کنی، امروزه کار آسانی نیست ولی نشدنی هم نیست.