بهم گفت همه ی دلبستگی هات رو کات کن و فقط برو
زندگی تجربه نشده ارزشِ زیستن هم نداره. نمیدونم اینو کجا خوندم.
ممممم.
زندگی من قراره همینقدر حوصله سر بر باشه؟ دهه ی دومِ زندگی من قراره این قدر بدون حادثه تموم بشه؟ این اجازه رو نخواهم داد.
باید خطر کنم.
فقط یک هدف رو توی ذهنم نگه دارم. ازینجا میرم و یک هویت جدید میسازم. بندِ نافمو از مادرم جدا میکنم، از خانوادم جدا میکنم از کشورم جدا میکنم و توی یه خاکِ بهتر ریشه میزنم دوباره. جایی که وقتم ارزش بیشتری داشته باشه و زندگیم رو با کیفیت بیشتری به مرگ برسونم.
این تنها شانس منه. فقط یکبار. یک بار برای همیشه.
روتین
صبح آووممممم
مونولوگ
استارت.