اطرافم از یکسری کصمغر پر شده

سخت ترین وجه انسان بودن زندگی کردن با انسان های دیگه ست. سیستم ها همگی از افراد احمق، متعصب ، بی سواد، کصمغز واقعا ای کاش واژه ای بهتر برای به کار بردن بلد بودم. البته هستند آدم های خوب که هیچ کدام ازین ویژگی ها را ندارند یا کمتر دارند یا دارند و لااقل نشان نمیدهند . اما تعدادشان شاید به انگشتان یک دست هم نرسد. توده ی مردم کودن و از خود راضی و فرو مایه اند. توده ی مردم حتی چگونه گوش دادن را هم یاد نگرفته اند . توده ی مردم حتی نمیتوانند حرف های شما درباره ی دنیای شخصی تان را بفهمند. قبل ازین که شما دهان به سخن بگشایید تا از تجربه ی کاملا جدید و بدیع را شرح دهید ، آنها فکر میکنند که میدانند که شما قرار است چه بگویید . چرا که آنها حتی به خود زحمتِ دوباره فکر کردن را نمیدهند. آنها حتی نمیتوانند صدای خودشان را بشنوند وقتی که از صدای عر عر خران هم گوش خراش تر میشود. وقتی به آنها گلی هدیه بدهی قبل ازینکه آنرا بوییده باشند کنار میگذارند. باید در برابر آنها مراقب بود همواره تا از هیجان زدگی اجتناب کرد چرا که بعضی از آنها تنها زمانی تو را فرا میخوانند که به تو احتیاج پیدا کرده اند . مغز توده ی مردم از گه پر شده . از گه و شاش. آنها به خود اجازه میدهند تا پاسخگوی سوالات احمقانه ی دیگران باشند بدون اینکه از خود بپرسند که هدف از آن سوالات چه بوده است. آنها در بهترین حالتشان فقط میخواهند ساعاتی را با شما دکتر بازی کنند!!!! از بعد ازظهر تا حالا از سردرد و حالت تهوع در رنج بوده ام. فقط به خاطر اینکه مجبور به وقت گذراندن با آن کثافت های ده هزار تومانی بودم. سرم درد میکند چون همان لحظه ای که مشتم را گره کرده بودم و تمام وجودم میخواست همان مشت را روانه صورتٍ یکی از همان کفتار صفت ها کند، قرارداد های جامعه و هزار کوفت و زهرمار دیگر جلویم را میگرفت..... آخرش یک روز سراپا به همه شان خواهم شاشید و سیفون خواهم کشید.

من

شاید دیگر هیچگاه نتوانم یکنفر باشم! من تکه های به هم چسبیده ای از تمامِ کسانی ست که فراموش شان کرده ام. منم خشکیده شده در همان لحظه ای که حقیقتِ مبتذلِ تو را پنهان کردم.

منم فروکاستیده شد به خوب بودن های الکی! و حالا تمام من بوی تردیدهای تو را میدهد.

دیگر هیچکس چنین منِ گنگی را نخواهد فهمید و این وجه واقعا غم انگیز است. اما غم انگیز تر از آن این است که منم این را میداند ولی دیگر چیزی را "احساس" نمیکند.

یک جسد در من دفن شده. همان جسدی که لحظه ای دلتنگش بودم و لحظه ای بعد به خاطر هر آنچه که با خود کرد از او متنفر میشدم. حالا قسمتی از من بوی تندِ همان جسد را گرفته.بویی آنچنان قوی که بعد از آن دیگرمن هیچ بویی را "احساس" نکرد تا احساس دلتنگی کند.

ادامه نوشته

ما همانقدر که از دیگران متنفریم تنهاییم.

شما اسمِ این نوع بودن را که احساس میکنی هرلحظه ممکن است یک زلزله ی بزرگ همه چیز را زیر و رو کند را چه میگذارید؟ یا آن درد خفیفی که مدام در ناکجای دلت میپیچد را چطور؟ چگونه میشود با آمیخته شدن در دیگران همه ی خود را ساعاتی فراموش کرد؟یا مثلا چند ساعت میتوانید دنیا را بدون ابزار های دیجیتالی تحمل کنید؟