وقتی راهمان را گم میکنیم، تند تر میدویم.

آری، خب میدانم که از دوست داشتن ترسیده ام. ازینکه عاشق شوم. عاشقِ تو.
اما بگذار دلیلش را بگویم. عشق در وجود من هیچگاه به انگیزه ای برای اراده کردن تبدیل نشد. عشق امروزه تنها پوششی برای خشونت است. مثالش را میتوانی در عشقی که والدین به فرزندانشان نشان میدهند به وضوح ببینی. به دنیای اسکیزوئید ها خوش آمدید. صمیمی نمیشوم چون میترسم.

بگو بگو

خوب است که آدمی از یاد نمیبرد. باید نگاه داشتن را از کودکی آموخت. و البته بخشی از پروسه ی نگاه داشتن ارزش ها، شناختِ هرز ها و دفع آنهاست.
امروز در لجنزار ناامیدی غوطه ور بودم که ناگهان به فکرم رسید که آهنگِ مورد علاقه ی قدیمی ترین دوستِ صمیمی ام را دوباره گوش کنم. "بگو بگو" از نامجو. آنجا که میخواند: " به نا امیدی ازین در مرو بزن فالی، بُود که قرعه ی دولت به نامِ ما افتد". آری واقعا نزدیک بود که به ناامیدی از دروازه ی رویاهایم خارج شوم، برای همیشه، بی خیالِ دشوارترین راهِ انسان شدن شوم و بی خیال خودم شدن و تمایز شوم. همانموقع بلند شدم و پنجره را باز کردم. کتاب حافظ را برداشتم. حال و هوایم دقیقا شبیه به آن موقع هایی بود که میدانستم قرار است به دست لسان الغیب فالی به دستم برسد. باز کردم، خواندم. و از همان مصرع اول ابرِ چشم هایم بارید را آغازید:


گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر

خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر

یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر

گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر

راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر





پی نوشت: ناامیذی یک رفتار غیر منطقی ست. چرا که حتی در ضعیف ترین عملکرد ها هم احتمال بهترین نتایج وجود دارد.

My last goal

من صدای فریادِ درون را شنیدم، همان وقت انسان بودن را توانستم.
صدایی از اعماق، از باطن، از حقیقت.
وقتی که آن صدا بر من آشکار شد، تمام رنج هایی که روحم در طی سال ها متحمل شده بود در برابر چشم های ناچیز آمد.
و وقتی که صدا قطع شد، دوباره همان انسانِ درمانده ای شدم که رنج میکشد اما لحظه ای بارش را زمین نمیگذارد.
رنج میکشد تا خالص بماند، خالص بماند تا صدا هارا بشنود و هدایت شود و منجی باشد.

aa

LeQ9$uuD)?q+ZHf