11 بهمن

قرار نبود 11 بهمن ماه تنها به صرفِ 11/11 بودنش روزِ قشنگی باشد. میبوسم دستت را که این چنین شاعرانه سرنوشتم را بر روی ابر ها مینویسد و شکلشان میدهد.


پی نوشت:روزی که ظهرش در امتدادِ قدم های تو به عصر رسید. هوای خاکستریِ اطراف نفس های تو، جراتِ خاکستری بودنش را از دست میداد، سبُک میشد و فاصله ی میان دهان تو تا گوش های من را از رنگین کمانِ موسیقی می انباشت. روزی که تمامِ گنج های پنهان شده در اعماق اقیانوس ها را با خود آورده بودی تا به من بدهی، (اما نمیدانستی که من جرات باز کردنش را ندارم؛ چرا که بهارِ دست های کوچکم را در قبرستانی از دی ماه های قرنِ گذشته جا گذاشته ام). روزی که رازِ اکسیر تمام رنج های جهان را برایم روی کاغذٍ کوچکی نوشته بودی. نمیدانستم که چشم هایم بعد از خواندش میانِ آن کلماتش برای همیشه جا خواهد ماند. چگونه میشد تمام آن لحظه را در ذهن نگه داشت و با خود به اینطرف و آنطرف برد. امکان نداشت، آنروز برای آنگه بتوانم دوباره رو ی پا هایم بایستم، لحظه ای که تو حواست نبود، قسمتی از آن لحظه را پشتِ آینه ی رو به رویمان پنهان کردم.

خدایم را به یاد آور، خدایم مرا به یاد آور

دستِ کوه غنچه ی آفتاب را چید
و دست شب در کارِ گستراندن تاریکی بود در شهر

و نا کجای فراموش شده ای میان دلم محکم تر از همیشه نبض میزد

تا دوباره یه یاد بیاورم اشکی که ریختنش هزار بار بهتر از بی حس بودن است.

خدایم را بیاد آور

خدای من نه آن خدای آب نباتی ست

که کوتاه زمانی سرمستِ مکیندن شهدش باشی و بعد

دورش بیاندازی

و حقارتت را به نمایش بگذاری.

خدای بی طعم است مثل باد

خدای من بی صداست مثل پروازِ بوف

خدای من فرا تر از چرا ها و چیستی ها و چگونگی های انسانوارِ شماست

خدایم مرا به یاد آور

که جدا ماندم از غاقله ای که میرفت تا رستگاری را بجوید

من مانده ام

اینجا تاریک است

آتشی روشن کرده ام

مرا به یاد آور هر زمان که از چشمِ سه تارم اشک میریزم.

هیزم این آتش قطره قطره خونِ من است

نجات بده مرا از تاریکی ای که درین دنیا از همه چیز ارزان تر است.