هیچ چیزی را نمیتوان با خود به گور برد

هرکسی درین دنیا ظرفیتی برای ابراز شدن دارد، ظرفیتی که مطابق با آن باید مسئولیت بپذیرد. « اضطراب سرگیجه‌ی آزادی‌ست» ؛ بین انتخاب کردنِ این یا آن و انتخاب نکردن دچار سرگیجه میشویم که در پیمودن کدام راه و با در نظر داشتن کدام هدف میشود تمام ظرفیت وجودی‌مان را ابراز کنیم؟ و این مسئله با انتخاب نکردن پیچیده تر میشود و با انتخاب کردنِ این یا آن هنوز یک احتمال برای پشیمانی هست . اما تنها آن کس که ایمان دارد این یا آن را انتخاب میکند و پشیمان نمیشود. اما هیچکس هیچ چیز را با خود به گور نمیبرد. تمام ظرفیت هایمان در این دنیا یا به کمال میرسند یا از ما گرفته میشوند. اگر کسی از چیزی که دارد استفاده نکند بالاخره در داشتن آن معلول خواهد شد، قبل از آنکه بمیرد.

شعری برای پنجه‌های ساز

دست هایت که می‌نویسند رویای مرا

دست‌هایت که می‌کشند رنج های مرا

دست‌هایت که می‌نوازند تارِهای موی شب هارا

دست‌هایت که میگویند نشانه‌ها را

دست‌هایت که می‌دانند ناگفته هارا

دست هایت که میگیرند نفس های مرا

دست هایت که میکُشند ترس های مرا

درست هایت که آخرین معجزه ی هستی اند

دست هایت که به خواب میبرند ظهرهای تابستان را

دست هایت که از پنجزه ی چشم هایم طلوع میکنند

دست هایت که همه چیز را میدانند.

آزادی چیزی از سنخِ شجاعت است

آدم ها میگویند که زندگی‌شان در حصار جبرهای بی پایان است. میگویند که اسم و نژاد و خانواده ملیت و فرهنگ و سطح اقتصادی‌شان انتخاب خودشان نبوده، می‌گویند که آنها انتخابی نکرده‌اند که در چه تاریخ و زمانی زندگی کنند. از سائق های جنسی و پرخاشگری‌شان میگویند ، انگار که چیزی از درون انگیزه‌های آنها را کنترل میکند. عشق و شغل و همه چیز یک اتفاق است. آنها پذیرفته‌اند که هرچه برایشان اتفاق میافتد سرنوشت است، و سرنوشت را نمیتوان تغییر داد. آنها اراده‌ی آزاد را فقط یک توهم میدانند.

اگر تو هم با این حرف ها موافقی فکر کن. فکر کن اگر یک روز هر دو دستت را قطع میکردند چه میشد؟ آن روز به همه‌ی کار هایی فکر خواهی کرد که انجام دادنشان نهایت رویای تو بود، آنروز خواهی دانست که این آزادی نیست که توهم است، بلکه توهم واقعی ترس هایت بود. آزادی چیزی از سنخِ شجاعت است.