پاسخ به شهاب : مسئله ی جبر یا اختیار

شهاب :

..."وسواس داشت به مهیا کردن مفرط و بی‌بهرگی مطلق. محکوم بود به بی‌تابی. میوه‌های باغش را کال می‌خورد و وقت رسیدن میوه‌ها، باغ همسایه را با حسرت می‌نگریست. روی ویلچر ذهن، زلزله را حس می‌کرد اما لمس بود و فقط عذاب می‌کشید."...

[این نقل قول] شرح زندگانی منه.

من :

شرمنده ولی ، "انتخابِ" تو از شرح زندگانیته؛ خودم خیلی چیزها رو تو زندگیم انتخاب کردم. چیزهایی که فوق‌العاده با هم متناقض‌ بودن، هم تاریکی و هم روشنایی رو .بر این اساس فکر می‌کنم آدم‌ها هم انتخاب می‌کنند.

SO,

It's not fate. It's just one of the infinite roads that you'd taken of late.

شهاب:

There ain't no choice!

حتی در «توهم انتخاب» هم انتخاب وجود ندارد.

من :

حتی پذیرفتن این گزاره هم انتخابِ خودته :)

شهاب:

نمی‌شه واقعیت رو انکار کرد. انسان ترکیبی‌ست از محیط + سیستم پردازشگر مرکزیه.

انسان نه مغزش را به‌صورت تغییر‌یافته از فروشگاهی می‌خره و نه محیط اولیه‌اش را انتخاب می‌کند. تمامش در لحظه‌ی صفر حیات به او تحمیل شده .

و از اولین لحظه، اولین تصمیم، همه‌چیز محصول ترکیب مغزی (که انتخاب تو نبوده) با شرایط محیطی (که انتخاب تو نبوده) می‌شود. 😁

ولی قبول دارم آدم‌هایی که می‌توانند فرض کنند دارند انتخاب می‌کنند، حالشون بهتره چون احساس عاملیت بیشتری دارند.

و قبول دارم برای ادامه‌ی این حیات به توهم و خودفریبی نیاز داریم. ولی همه از پسش برنمیان.

من:

واقعیتِ انعطاف‌پذیری مغز را چطور؟ اون رو می‌شه انکار کرد؟

(درسته من محدودیت های انسان رو میشناسم؛ من حتی اسمم رو هم خودم انتخاب نکردم. )

فکر میکنم من حتی انتخاب کردم که مغز این قابلیت رو داره که تغییر کنه.

شهاب:

مغز می‌تونه تغییر کنه؛ بحثی ندارم.

موضوع اینه که آیا اراده‌ی آزاد در انسان برای ایجاد تغییر هدفمند در مغز وجود داره؟

من:

خب مثلاً بیا همین الان همین سؤال رو بررسی کنیم.

آیا الان آگاهانه این سؤال را مطرح کردی؟

-شهاب :

مطمئن نیستم

با اراده‌ی خودت این سؤال را پرسیدی؟

-شهاب:

خیر.

یا صرفاً چون می‌خواستی از دیدگاهت دفاع کنی، این سؤال را پرسیدی؟

-شهاب:

بله.

+من:

پاسخ صرفاً در آگاهی نهفته است.

هرچقدر آگاهی عمیق‌تر بشه، امکان اراده‌ی آزاد بیشتر فراهم میشه.

تو بالاتر به درستی گفتی «تصمیم ها محصول مغز و محیطن (نه مغز و نه محیط انتخابِ تو نبودن)»

و من در جواب میگم

« اگه مغز نسبت به ساز و کار خودش و محیطش آگاه‌تر بشه، باز هم تفاوتی ایجاد نمیکنه؟»

-شهاب:

آگاهی یعنی چی و چه زمانی می‌تونیم ادعا کنیم آگاه هستیم؟

من:

صادقانه بگم،پاسخ به این سؤال سخته؛ چرا که برای تعریف آگاهی به آگاهی نیاز داریم، انگار که تنها ابزاریه که برای شناخت آگاهی در اختیار داریم خودِ آگاهیه. اگه جواب این سؤال رو می‌دونستم، قطعاً درباره ش یک مقاله می‌نوشتم :)

-شهاب:

من معتقدم تا وقتی که نتونیم مرز نتوانستن و نخواستن رو روشن کنیم، ادعای آگاهی هم خودفریبیه.

من:

مممم. خب البته این ادعای بزرگیه. اینطور بهش نگاه نکرده بودم... .

تصور و ادراک در یک نقطه از مغز پردازش میشوند

دیده شده کسانی که بر اثر ضایعه ی مغزی سمت راست صورت خود را درک نمیکنند و حتی زمان اصلاح صورت سمت راست صورت خود را اصلاح نمیکنند، وقتی از آنها خواسته شده که یک کلیسا را در ذهن خود متصور شوند، آن کلیسا فاقد سمت راست بوده. اینجا این سوال به وجود می آید که آیا کسی که نمیتواند خودش را به جای شما تصور کند، واقعا قادر به درک شما خواهد بود؟

خرداد، پروژه‌ی Phd

خیلی وقت بود که برای یک کارِ آکادمیک با ذوق از خواب بیدار نشده بودم. پایتون، آنهم با تدریس فوق‌العاده‌ی جادی این هدیه را به من داده. این روزها حالِ خوبی دارم. همه چیز به اندازه و سرِ جای خودش قرار گرفته، و پیش میرود. گاهی از اینکه به اندازه کافی پروردگارم رو سپاسگزار نیستم احساس شرم میکنم. فکر میکنم نماز خواندن تنها روشی باشه که حق سپاسگزاری برای این حال مطلوب ادا میشه، و من بهش نمیپردازم. هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام به این اندازه توان آن را نداشته‌ام که آنچه را چه در ذهن به عنوان یک ایده از سر میگذرانم را به عمل تبدیل کنم و در دنیای بیرونم به وضوح ببینم. و هیچ معجزه‌ای بالاتر از این در زندگی نمیشناسم. ذهنی آرام که حد مطلوبش را میشناسد، و عاشقِ آن است که آن مطلوب را هر روز طلب کند، و بعد در اوج فروتنی، نیازمند بودن خویش را به خودش یادآور شود تا از طمع بیشتر خواستن پرهیز کرده باشد.