هر آنچه که در صفحه ی اینستاگرامم بود
اینجا و اکنون
این جسمی که حمل میکنی، این بی نهایت ذراتِ بهم چسبیده ی منظم که تک تک یاخته هایش دقیقا میدانند برای چه هدفی ساخته شدند، و چگونگیاش را تا وقتی زنده اند عمل میکنند، در هر ساعت از زمان، در یک مکان مشخص وجود دارد.تمام آنچه که برای تعریف اینجا و اکنون داشتم همین بود! هستندهی هشیاری که در هر لحظه حالِ باشندگی ست. شاید به همین دلیل است که مولویِ آزادهی پاک دل، خوشبختی را در زمان حال یا به زبان دیگر، در اینجا و اکنون بودن میدید. همهمان لااقل یک بار هم که شده تجربه ی سیر و سلوک در آنجا ها و آنطور های تقلبی را (خصوصا آنهایی که زاده ی اضطرابند) داشته ایم.. آنجا ها و آنطور ها کمِ کم فرصتِ اینجا زندگی کردن را از ما میگیرد. و اگر ما اینجا نباشیم و خودمان را آنطور که هستیم نبینیم به احتمال زیاد با ترس هایی که باید در محیطمان با آنها سرو کله بزنیم هم مواجه نخواهیم شد، ولی همهمان میدانیم که با نادیده گرفتن ترس هایمان، آنها را نابود نکرده ایم، این میشود که ترس هایمان در کابوس های شبانه به جانمان میافتند یا ذره ذره جانِ آسایش خوابِ شبانهمان را میگیرند....
August 3, 2020/
درختی را در آغوش گرفتم تا خودم بودن را فراموش کنم و همه باشم. متمرکز بودن ذهن بر آنچه بزرگتر و خالص تر پدیدار میشود یک ذهنِ کاملا خالی میخواهد. و خالی بودن ذهن به مثابه ارادهای برای فکر نکردن نیست. بلکه باز گذاشتن دریچه های وجودیست برای به جریان در آمدن همه چیز در 'خود'.(3 مهر 99)
میخواهم یک شعر تازه بنویسم! دفترم را باز میکنم، میگردم لا به لای صفحاتش جایی سفیدش را پیدا میکنم. چیزی زیبایی به ذهنم نمیرسد (چیز های زشتی که به ذهنش رسیده بود را سانسور میکند) دفترم را میبندم، بعد عبور میکنم، عبور میکنم، از تمام روز ها و سال ها. اصلا مهم نیست چگونه، فقط میخواهم از تمامشان عبور کنم. به سوم مهر فکر میکنم. آنروز اما معنایی برای بودنم داشتم! آنروز سبز ترین بودم، آنروز وقتی به آن عنکبوت نگاه کردیم، نمیدانستیم او چگونه تار میتند. بعد تمام جانور شناسان و مهندسان معماری را جمع کردیم و در آخر جواب سوالمان را فهمیدیم و بعد دوباره به چیز های دیگری نگاه کردیم و بعد باز پرسیدیم. آخرش اما به خودمان رسیدیم. (16 آبان 99)
من کیستم؟ پاسخ به این سؤال میتواند حتی مشخص کند که چرا من اکنون، اینجا قرار گرفتهام. همچنین این پاسخ دقیقا مشخص خواهد کرد که چرا فلان روز در فلان جا خواهم بود. شاید آنچه را که دیگران سرنوشتِ خود میدانند، درواقع همان پاسخیست که ناخودآگاهشان به این سوالِ بنیادین میدهد.
پاسخ به این 'چرایی' تزریق کردن معناست به تک تکِ لحظات زندگیمان است. تا وقتی معنا هست، از رنج خبری نیست. معنا حتی میتواند یک رنجِ واقعی و وحشتناک مثلِ از دست دادن فرزند توی جبهه های جنگ رو تحت تاثیرِ خودش قرار بده!
مشکل اما یک جای دیگه ست. فهم و امکانات من برای رسیدن به معنا خیلی محدود تر از هستی منه! این حجم رقیق معنا توی این زندگی آپارتمانی جوابگوی همه 24 ساعت من نیست. این فاصله رو چطور میشه پر کرد؟ (28 شهریور 99)
"برای دلی که شکست"
دست، روی گندمِ کبود
بسیار بود
از یکی که بود
و صد هزار که نبود
این ساعتِ روز
هوا را ببین چگونه تاریک است آبی جان!
نقشِ روی قبر ها ببین که چگونه بیرمق شده
اسمی دیگر از هیچکس نمیماند آبی جان
تشنه ی یک قطره آب ماندیم و نمردیم ز بی آبی
برای آزادی!
هی تمامِ عمر سبز شدیم و سبز ماندیم و گفتیم آزادی
هی غَش آلوده جیغ های بنفش به سردادیم و گفتیم آزادی
هی لباس هایمان چرک و چروک و خونی شد و گفتیم..
از کجای سبزِ چشمت برویم اشک؟ آبی جان
در کدام تپشِ قلبْ حس کنم حیرت
از برای صرفاً " همینیم که هست"؟!
24آبان99
خداوند با آفرینش با ما سخن میگوید.
( #آلبرت_هافمن)
این پرسش که "چرا به جای هیچ چیز، چیزی وجود دارد" بیانگر این حیرت است که دنیایی وجود دارد، حال آنکه به آسانی امکانش بود چیزی وجود نداشته باشد.
(#تریایگلتون)
"وجود زیبایی ها" میتواند مختصر ترین پاسخی باشد که به چراییِ هستیمان میتوانیم بدهیم. هستیمان تکوین میابد تا شایستهی ادراک زیبایی ها باشد، آنها را بشناسد و خلقشان کند. و در نهایت اینکه زیباییای را جایگزینِ یک زشتی کند.
(دوم تیر ماه 1399)
"عشق" را زیباترین نوعِ بودن یافتم.
مثل منظرهای که میماند در چشمهایی روشن،
چشم هایی که هر پرتوِ نورِ مرا هزاران بار بازمیتاباند به من.
و یا مانند لحظه ی وزیدنی به لای انگشتانِ سردِ گون
که او ریشه در خاک و من با عبورم عطرش را میپراکنم تا از یاد نبرد که هست!
(13فروردین 1400)
Liked by
_f0untain_
and 35 others

cloudy_soundness
سلام به فرشته ای که در راه است و به پیکی که از عشق و ایمان به همراه دارد.
سلام به شبی که از پسش سحرگاهانِ بی پایانِ خرم دلی و شادکامیست.
سلام به تمام راه های نجاتی که او می فرستد
و به دیوانگی(سرمستی) ای که او به ما عطا میکند.
سلامی به بلندای آرزوی آزادی, تمنای رهایی.
به لحظهای که خودت را به زمانِ حال میفشاری.
به سفیدی تمام مروارید های سیاه ، وقتی که نور را باز می تابانند.
به رقص ستاره ها میان کهکشانِ سرم.
به پلیدی ذهنی که مرگم را میخواهد
و به شرارت عشقی که میخواهد جاودانه ام کند .
یادداشت 17 مرداد هزاروچهارصد
هیچ راهی نیست
بگذار این سکوت در سرت مدام شود
بگذار برای همیشه یادت بماند کجای قصه ایراد دارد
بگذار این که خواهی مُرد نشود زیبا ترین ماجرایت
تو یک دیوارِ سفید نیستی که هر سال قبل از عید رنگت بزنند تا سفید بمانی
تو یک تصویرِ متحرک نیستی که مدام تکرار شوی
تو پارافینِ شمع نیستی که هر بار بسوزی و دوباره شمعت کنند
تو پایانی بر تمامِ گریه هایی
و شروع هر رویا
تو واژه های هر شعرِ خوشحالی
یادت باشد
هیچ شکستی مرگِ تو نیست
و هیچ مرگی پایانِ تو نیست
تو دلیل تمام خنده هایی
تو خوشبخت ترین
در عین سادگی
زیرک ترین
در عین زودباوری
تو شادترین عاشقِ دنیایی
که حتی به دلتنگی هایش هم میخندد
تو دیوانه ترین عاقلِ دنیایی
تو ترسو ترین مردِ شجاعی
تو جیغ ترین سکوتِ دخترِ بی صدایی
تو یک اتاقی
که هرکس واردت شده لبخند زده
و دیگر نرفته
تو کوچک
مثلِ دریا
تو بی رنگ
مثلِ جنگل ها
تو ناسروده ترین غزلی
تو خاص ترین عامیانه ی جهانی
چون همه اسمت را میدانند
اما فقط در دهانِ یک نفر زیباست
تو
همانی که با همه هست ولی تنهاست
یادداشت فروردین ۱۳۹۶
-نه .. نه .. چند احظه وایسا.. از این یکی راه برو.
+احساس میکنم سطح هشیاریم افت کرده، سرم گیج میره..
-مهم نیست، فقط دیگه برنگرد!
August 2, 2022
.
عبور شدی و رفتی از این شهر سرد
که هوای خاکستری اش بر نفس نمی نشست
عبور شدی، عبور از اینجا به رنگِ سبز
عزیزکم
تو که آشیانه ات پشتِ آبشارِ روح پنهان است
و صداقتِ چشم هایت را که گنجشک ها میدانند
و چمن ها که از آغوش تو خاطره دارند
برو
که اینجا تمام گوش ها به بهتان زدگی بیماراند
عزیزکم
برو
که اشک ها اینجا قبل از چکیده شدن در زندان اند
و خنده ها را به اتشِ حسادت می سوزانند
و غم ها را برای تهوع از نخوت شان میخواهند
عزیزکم
برای تو که از طلاطم شاخ و برگ ها
و صبح پاکی
و روشنایی آفتاب نفس میگیری
اینجا سال هاست که برای یک هوای آزاد
نفس هامان در زندان است......
September 24, 2022
این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است
دریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر
تا کی مِی صَبوح و شِکرخوابِ بامداد
هشیار گَرد، هان که گذشت اختیارِ عمر
دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر
اندیشه از محیطِ فنا نیست هر که را
بر نقطهٔ دهانِ تو باشد مدارِ عمر
در هر طرف ز خیلِ حوادث کمینگهیست
زان رو عِنان گسسته دَوانَد سوارِ عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فِراق را که نَهَد در شمارِ عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان
این نقش مانَد از قَلَمَت یادگارِ عمر
ًپینوشت۱: این فال را پسرکی ۵ساله به من داد. فکر میکردم مثل همیشه پولی در جیب هایم نباشد. اما بود و به او دادم. به او گفتم که او واقعا خوششانس است! خندید و رفت.
پینوشت ۲: وقتی که رفت به حرفی که به او زدم فکر کردم. آیا او واقعا میتوانست خوششانس باشد؟
پینوشت ۳: امان از دستِ امیر ها.
پینوشت ۴: از سوم دبیرستان به بعد دیگر نتوانستم رابطهی خوبی پلتفرم اینستاگرام داشته باشم. چرا که همیشه عادت داشتم که با وسواس تمام عکس بگیرم، بنویسم و پست کنم. مدفون شدن پستِ من زیر خلواری از پست های کاملا کپی شده مرا آزرده میکرد. بنابراین پلتفرمهای بلاگفا ، ساندکلود و لینکدین برای به اشتراک گزاری مناسبتر میدیدم. اما حالا فکر میکنم شاید بهتر باشد حساسیتم رو در مورد این موضوع کمتر کنم.
پی نوشت۵ : همیشه در ایام امتحانات همهی فعالیتهایی که در طول ترم هیچ جذابیتی برام نداشتن دوباره برام جالب میشن؛ مثل همین پست گذاشتن:،)
June 15, 2023
به اندازه ی ابرها که برای من
زیباتر از هرچیزی در این دنیا اند
ابر ها که باران میسازند
ابر ها سایه دارند
ابر ها که خنک اند
ابر ها که همنشینِ رنگین کمانند
ابر ها که شکل هایشان را در نگاه تو میسازند
ابر ها که از بیکرانگیِ دریا ها بر میخزند
ابر ها صدایشان دل ها را به ورطه ی بیداری میکشانند..
میخواستم بگویم تورا به اندازه ی ابر ها
ولی هیچ کس را به اندازه ی ابر ها
دوست نمیدارم
ابرها را حتی بیش از من و ما دوست میدارم
ابر ها که به موقع می آیند
ابر ها که موقع میروند
ابرها که صادق ترینند
ابر ها که هر غروب بوم نقاشیِ آفتاب میشوند
ابر های بزرگِ پف کرده که قصرِ فرشتگانند
ابرها که پیام آورِ رفتنِ تمام دلتنگی ها اند..
August 4, 2023