در آستانه‌ی سفر به دوردست‌ها
تو را میانِ نسیم و آفتاب
دوباره به ملاقات نشستم،
دوباره، ولی انگار برای نخستین بار.

در آستانه‌ی آرزوی دیرینه،
و غرقِ نفرتی عمیق از گذشته،
پیدایت کردم میانِ خرواری خاک و کهنگی؛
که تازه بودی، زیباترین نوعِ تازگی

می‌خندیدیم، گاهی نمی‌رسیدیم و هیچگاه نترسیدیم،
بی‌مهابا، باز دل به ادامه‌ی‌ راه می‌سپردیم.
آسمان گاه رختِ ابر به تن داشت و گاهی هیچ
چشم‌هایمان اما همیشه آماده‌ی باریدن بود

در تمرین دوست داشتن و فهمیدنت
در خاطرم نگاه میداشتم احتمالِ رفتنم را
من میدانستم اینجا خوشبخت نخواهیم شد
تو عمیقا آرزو میکردی رفتن و خوشبخت شدنم را

عشقِ کوتاه و کاملی در میانه ی تابستان
تو در واقعیتِ ذهنِ من مثلِ همیشه درخشان
مرز نگه داشتیم برای این دوست داشتنِ حد بی مرز
حد نگاه داشتیم و این کار هیچ نبود آسان